
بگو آنچه که در دلت است
تا با گفتنش نیروی عشق در وجودم بیشتر شود
بگو آنچه در دلت غوغا کرده و با گفتنش شعله های آتش عشقمان بیشتر می شود
بگو همان کلام مقدس را که با گفتنش دلم به آن سوی رویا های عشق پرمی کشد
بگو که این دل دیوانه منتظر شنیدن است
و این چشم های خسته منتظر باریدن
چشمان خیست را به چشمان خیسم بدوز
بگو آنچه در آن قلب مهربانت است
بگو که بی صبرانه منتظر شنیدنم
و عاشقانه منتظرپاسخ دادن به آن
با آن قلب عاشق با آن چشمان خیس
با صدای مهربانش گفت: دوستت دارم
من نیز با همان قلب عاشقتر از او با چشمانی خیس تر
با بغض گفتم :من هم خیلی دوستت دارم
گفت، گفتم،گفتیم
و آن لحظه های در کنار او بودن عاشقانه شد...
بگو آنچه که دلم می خواهد،بالا تر از دوست داشتن
با دستان سردم اشک های روی گونه ی مهربانش را پاک کردم
او را در آغوش گرفتم
گفتم هیچ وقت مرا تنها نگذار
باور کن بی تو نمی توانم زنده بمانم
او نیز مرا محکم در آغوشش می فشرد و می گفت بدون تو هرگز!
چه آغوش گرم و مهربانی داشت
دلم می خواست همیشه در آن آغوش گرم بمانم
آن لحظه با تمام وجود احساس کردم مال من است
گفتم با تو هستم ،اگر با من باشی
اگر روزی نباشی من نیز در این دنیا نیستم
گفت:با تو می مانم اگر تو نیز با من بمانی
اگر روزی باشم اما تو نباشی،من نیز در این دنیا نیستم
او گفت و من نیز برایش درد دل می کردم
درد دل او درد دل من بود
درد دل ما یک راز عاشقانه بود...
رازی که همیشه در دلهایمان خواهد ماند